تبليغاتX
كلبه تنهايي

كلبه تنهايي

وقتي كه صداي آسماني تو در شبهاي زيبا  طنين مي افكند

 تو اي نغمه پرداز شبهاي تنهاي من خبر نداري

 كه من چشم به دنبال تو دارم

+ نوشته شده در  شنبه سی ام شهریور 1387ساعت 20:50  توسط بهار  | 

شهادت

فزت ورب الكعبه

امشب تمام آينه ها را صدا كنيد

گاه اجابت است ضريحي بنا كنيد

اي دوستان آبرو دار نزد حق

با آن دل عاشق برايم دعا كنيد

در شب قدر التماس دعا

 

+ نوشته شده در  شنبه سی ام شهریور 1387ساعت 20:32  توسط بهار  | 

من با زخم زبونات رفيقم
مرهم بذار با حرفات رو زخم حقيقت
عزيزم با تو هم
كه داري به گريم مي خندي
كاش مي شد بيايي و به من دل ببندي
تنها بودن يه كابوس شوم
عزيزم كار دل نباشي تمومه تمومه عزيزم









+ نوشته شده در  دوشنبه هفتم مرداد 1387ساعت 21:12  توسط بهار  | 

آزمودم دل خود را به هزاران شيوه
هيچ چيزش بجز از وصل تو خشنود نكرد




+ نوشته شده در  سه شنبه یازدهم تیر 1387ساعت 3:25  توسط بهار  | 

دوست داشتن چه زيباست ومن
جه خوش خيال
تقويم چهار فصل دلم را رقم زدم
من حرف آخر الفبايم
و حرف آخرم بغض كهنه ي شكسته است





+ نوشته شده در  شنبه هشتم تیر 1387ساعت 21:16  توسط بهار  | 



ان شب كه عطر خاطره بر باورم وزيد

 

خواب از نگاه پنجره ها ناگهان پريد

 

با بيت بيت من از چشم آسمان

 

 صدها ستاره بر شب زلف تو مي چكيد

 

باور كن اين شروع سحر بي تو چشم من

 

ديگر طلوع روشن خورشيد را نديد

 

 براي تو كه بهتريني m 

 

+ نوشته شده در  جمعه هفتم تیر 1387ساعت 21:19  توسط بهار  | 




 
+ نوشته شده در  جمعه هفتم تیر 1387ساعت 20:51  توسط بهار  | 


از تنگنا محبس تار

 

از منجلاب  اين دنا

 

بانگ پر ازنياز مرا بشنو

 

آه اي خداي قادر بي همتا

 

يك دم ز گرد پيكر من بشكاف

 

بشكاف اين حجاب سياهي را

 

شايد درون سينه من بيني

 

اين مايه گناه و تباهي را

 

آه اين خدا چگونه تو را گويم

 

كز جسم خويش خسته و بي زارم

 

هر شب بر آستان جلال تو

 

گويي اميد جسم دگر دارم

 

آه اين خدا كه دست توانايت

 

بنيان نهاده عالم هستي را

 

بنماي روي و از دل من بستان

 

شوق گناه و نفس پرستي را

 

رازي مشو كه بنده ناچيزي

 

عاصي شود به غير تو روي آرد

 

از تنگنا محبس تار

 

از مجاب تره اين دنا

 

بانگ پر از ناز مرا بشنو

 

آه اين خدا قادر بي همتا



+ نوشته شده در  جمعه هفتم تیر 1387ساعت 8:22  توسط بهار  | 

دلم براي باغچه مي سوزد

 

كسي به فكر گلها نيست

كسي به فكر ماهي ها نيست

كسي نمي خواهد باور كند

كه باغچه دارد مي ميرد

كه قلب باغچه در زير آفتاب ورم كرده است

كه ذهن باغچه دارد آرام آرام

از خاطرات سبز تهي مي شود

و حس باغچه انگار

چيزي مجرد است كه در انزواي باغچه پوسيده است

حياط خانه ما تنهاست

حياط خانه ما

در انتظار بارش يك ابر ناشناس

خميازه مي كشد

و حوض خانه ما خالي ست

ستاره هاي كوچك بي تجربه

از ارتفاع درختان به خا مي افتند

و از مان پنجره هاي پرده رنگ خانه ماهي ها

شبها صدا سرفه مي آرد

حیاط خانه ما تنهاست




 

+ نوشته شده در  جمعه هفتم تیر 1387ساعت 8:10  توسط بهار  | 

مرا فراموش مكن
من همان پروانه رنگيني هستم كه
صبح زود روي شانه هايت مي نشستممن همان كوچه باريكم كه
عصرهاي تابستان از ان مي گذشتي
تا به خياباني كه به سوي ارزوهايت مي رفت برسي
من همان دفتر چه خاطراتم كه در روز پنجشنبه محزونترين شعرت
را روي آن مي نوشتي
                          مرا فراموش مكن


 
+ نوشته شده در  چهارشنبه پنجم تیر 1387ساعت 19:31  توسط بهار  |